میگن یه روز رستم برای شکار ، رفته بود نزدیک توران و منطقه کوچکی به اسم سمنگان . بعد از مدتی شکار کردن خسته شد و خوابید ، در همین حین چند نفر اومدن و رخش رو دزدیدن .
رستم وقتی بیدار شد ، کل دشت رو دنبال رخش گشت ، ولی پیداش نکرد ، به ناچار به شهر سمنگان رفت تا اونجا پیداش کنه .
پادشاه شهر سمنگان از رستم استقبال کرد و توی قصر خودش بهش جا داد و قول داد که حتما رخش رو پیدا میکنن .
وقتی شب شد ، دختری زیبا ، همراه با یکی از ندیمه هاش ، چراغ به دست وارد اتاق رستم شدن . دختر گفت که اسم من تهمینه هست ؛ من عاشق تو هستم و میخوام باهات ازدواج کنم و بچه ای ازت داشته باشم .
رستم هم قبول کرد و صبحش تهمینه رو از باباش خواستگاری کرد ؛ رخش رو هم پیدا کرده بودن .
رستم بازو بندش رو به تهمینه داد و گفت اگه بچه ما پسر بود بازو بند رو به بازوش ببند و اگه دختر بود روی گیسش ببند تا اگه من دیدمش بشناسمش ؛ و به سمت ایران حرکت کرد و برگشت .
بچه پسر بود و اسمشو گذاشتن سهراب . بزرگ میشد و نیرومند ؛ مثل رستم .
وقتی که 14 سالش شد از مادرش ، درباره پدرش پرسید . تهمینه هم گفت پدرت جهان پهلوان رستمه ، و توی ایران زندگی میکنه .
سهراب هم با خودش فکر کرد و گفت ، حالا که رستم پدر منه ، چرا باید بزاریم کیکاووس شاه ایران باشه ؟ ما باید به ایران حمله کنیم و بزنیم پس کله کیکاووس و بکشونیمش پایین ، و رستم رو بزاریم جاش . وقتی که حکومت دست من و رستم باشه هیچکسی جرئت نمیکنه خلاف عدالت رفتار کنه .
اون که شاهزاده سمنگان بود ، شروع کرد به جمع کردن لشکری برای خودش .
در همین حین افراسیاب فهمید ؛ فهمید که فرصت غنیمتی بدست آورده و اگه زود نجنبه از دستش میره .
اون به سهراب کمک کرد و لشگر توران رو با سهراب همراه کرد تا به ایران حمله کنن . شخصی به اسم هومان رو هم همراهشون فرستاد تا مراقب سهراب باشه و اطمینان حاصل کنه که رستم و سهراب همو نمیشناسن .
افراسیاب با خودش فکر کرد اگه رستم و سهراب با هم رو به رو بشن ، اگه سهراب پیروز بشه ایران تضعیف میشه و راحت میشه بهش حمله کرد ، و اگه رستم پیروز بشه ، پسر خودشو کشته و هی مسخرش میکنن و آبروشو میبرن .
به ایران حمله کردن و به دژ سپید رسیدن . دژ سپید ، یکی از قدرتمند ترین دژ های ایران بود و گستهم ، شاهزاده قدیمی ایرانی ( پسر نوذر که از دست افراسیاب فرار کرده بودن وقتی جوان بودن ، توی قسمت های قبلی مفصل داستانش تعریف شد ) اونجا زندگی و فرماندهی میکرد . سهراب به دژ نزدیک میشد ، و اعلان جنگ میداد . پهلوانی به اسم هژیر از سهراب نبرد خواست ، سهراب قبول کرد و رو در روی هم قرار گرفتن ؛ ولی هژیر در برابر سهراب چیزی نبود ؛
سهراب ، کمربند هژیر رو گرفت و کشید ، و همونطور بلندش کرد و به داخل لشگر برد . هومان ، فرستاده افراسیاب از این اتفاق خیلی تعجب کرد که سهراب چجوری تونسته
دختر گستهم که اسمش گردآفرید بود ، از این ننگ خیلی بدش اومد . جامه رزمی و زره پوشید و با نیزه ای به سهراب حمله کرد ، اما وقتی نزدیک شد ، سهراب شمشیر کشید و نیزه گردآفرید رو به دو نیم کرد .
گرد آفرید با دیدن این صحنه خواست فرار کنه ، اما کلاهخودش از سرش افتاد و موهای پریشانش نمایان شدن ؛ و سهراب فهمید که دختره ؛ برای همین دنبالش افتاد و گرفتش .
گرد آفرید به سهراب التماس کرد که منو نکش ، اگه منو آزاد بزاری برن توی قلعه ، در رو برات باز میکنم و اگه بخوای میتونی با من ازدواج کنی . سهراب هم گول خورد و قبول کرد .
گرد آفرید از بالای قلعه گفت که یارو ! زود باش از اینجا گورتو گم کن که اینجا مرز ایرانه و ما نمیزاریم رد بشی دلقک .
سهراب باخودش فکر که ایران دیگه چجور جاییه که زن هاش هم همچین میان به جنگ و اینطوری مبارزه میکنن ؟
خلاصه که خبر حمله سهراب به سرعت به کیکاووس رسید و رستم و گیو ؛ دو پهلوان بزرگ و اصلی رو به دربار فراخوانی کرد .
در راه گیو از رستم پرسید که از کی تا حالا تورانیا هم همچین پهلوانی پیدا کردن ؟ رستم گفت نمیدونم ، من بچه ای از دختر شاه سمنگان دارم ، ولی اون فقط 14 سالشه و بچست .
اونا با خوشرویی و زمین بوسی وارد دربار شدن ، اما کیکاووس بهشون فحش داد و اونا رو بی عرضه و بی لیاقت خطاب کرد ؛ بعد به طوس ( اون یکی پسر نوذر ) دستور داد که رستم و گیو رو زنده بر دار کنه .
رستم اینجا دیگه تحمل نکرد و به کیکاووس گفت که مرتیکه ، پادشاه های چین و مصر و روم جرئت نمیکنن روی حرف من حرف بزنن ؛ تو چه عددی هستی که بخوای منو دار بزنی ؟ اصلا من تو رو آدم حساب میکنم که اینجوری میگی ؟ اگه من صد بار نجاتت نمیدادم اصلا چیزی ازت نمیموند ، الانم میرم و شما رو با سهراب تنها میزارم تا خوش بگذرونید ؛ دیگه منو هیچوقت نخواهید دید .
گیو ، گودرز و بقیه پهلوان ها سریع رفتن و از رستم عذرخواهی کردن و آوردنش ، و کیکاووس رو ملامت کردن که اگه ما نباشیم سهراب میاد از تاج و تخت میندازدت روی تخت ...
رستم یواشکی با لباس مبدل وارد لشگر سهراب شد ، و سهراب رو وارسی کرد . فردی به اسم ژنده رزم رستم رو دید ؛ اما رستم با یک ضربه مشت کشتش .
ژنده رزم دایی سهراب بود که تهمینه فرستاده بودش تا سهراب رستم رو بشناسه ...
صبح رستم دستور داد که هیچکس از لشگر ایران جنگ نکنه . سهراب خسته شد و به لشگر ایران حمله کرد و خیمه کیکاووس رو انداخت ، رستم با دیدن این صحنه به سرعت به سهراب حمله کرد .
سهراب خندید گفت پیرمرد ؛ دیگه واسه جنگیدن دیر شده
رستم هم گفت منو نمیشناسی ، نمیدونی توی چند جنگ بودم و چند سپاه رو با خاک یکسان کردم ؛ سهراب تنش لرزید و گفت نکنه تو رستمی ؟ ولی رستم تکذیب کرد و گفت نه من رستم نیستم .
کلی با هم مبارزه کردن ، با شمشیر به هم زدن و سپر ها رو هم کوباندن و به شدت خسته شدن ؛ هر کدوم گوشه ای افتادن . بعد تیر به سمت هم پرتاب کردن ولی آسیبی ندیدن .
در نهایت هر کدوم به لشگر خودشون برگشتن .
سهراب با هومان درد و دل میکرد و میگفت که ین شخصی که امروز دیدم خیلی شبیه رستمه ، و اگه پدرم باشه من چجوری باهاش مبارزه کنم ، اما هومان همه تلاشش رو میکرد که سهراب رو منحرف کنه و میگفت که نه اون رستم نیست .
روز بعد دوباره رستم و سهراب با هم دیدار کردن ؛ و تصمیم گرفتن کشتی بگیرن . بعد از مدتی ؛ ناگهان سهراب کمر رستم رو گرفت و اونو بلند کرد و خاک کرد ؛ و خنجر کشید و خواست بکشدش ؛ ولی رستم کلک زد .
گفت که رسم ما در کشتی این نیست ؛ دفعه اول کسی کشته نمیشه و مبارزه رو به دفعه دوم میزاریم و اون موقع برنده بازنده رو میکشه ؛ و سهراب قبول کرد و قرار گذاشتن فردا دوباره کشتی بگیرن .
رستم در گذشته بسیار سنگین وزن بود و وقتی راه میرفت پاش در زمین فرو میرفت و رنجور بود ؛ برای همین از خدا خواسته بود که کمی از زورشو کم کنه تا راحت راه بره .این بار دوباره به درگاه خدا دعا و نیایش کرد که دوباره زور قبلی رو بهش برگردونه .
روز بعد ؛ رستم در کشتی به سادگی برنده شد . و پهلوی سهراب رو درید ؛
سهراب گفت ای ناجوانمرد ؛ بدون که پدر من رستمه و مادر من تهمینه هست ؛ بدون که هر جایی هم باشی رستم یه روز پیدات میکنه و انتقام منو ازت میگیره ، اینم بازو بند رستمه روی بازوم.
رستم دلش به لرزه افتاد ؛ با گریه گفت رستم منم ؛ وای بر من که پسرمو کشتم ؛
ولی یهویی یادش افتاد که کیکاووس دارویی داره که میتونه سریع سهراب رو درمان کنه ؛ دستور داد سهراب رو در سراپرده ای خوابوندن و پیش کاووس رفت و نوشدارو رو خواست ؛ اما هر چقدر اصرار کرد کاووس نوشدارو رو نداد و تا سهراب بمیره .
سهراب فوت کرد ؛ رستم خاک بر سرش میریخت و عزاداری میکرد